عجيب حالم از اين زندگی به هم خورده ا ست
هميشه روزنه هايش برايم افسرده است
عفونت دهن آسمان و گند زمين
تمام پنجره ها را يكي يكي خورده است
همه شب از دمل ماه چرك مي تابد
و دست هاي خيابان شهر پژمرده است
فرار مي كنم از هر چه بود و هر چه هست
كه مرده شور مرام زمانه را برده است
به تو چطور بگويم به زندگي خوش باش؟
كه بوي گند مشام تو را هم آزرده است
بيا و دفتر دل را دوباره دوره كنيم
ببين چه زشت ورق هاي عمرخط خورده است؟
وگور ساكت ساعت كه بر رف افتاده
براي عقربه اي كز ابتدا مرده است
تک درخت
برچسب:
نویسنده: بنیامین صفری