با پای دل قدم زدن آن هم کنار تو
باشد که خستگی بشود شرمسار تو
***
در دفتر همیشه ی من ثبت می شود
این لحظه ها عزیزترین یادگار تو
***
تا دست هیچ کس نرسد تا ابد به من
می خواستم که گم بشوم در حصار تو
***
احساس می کنم که جدایم نموده اند
همچون شهاب سوخته ای از مدار تو
***
آن کوپه ی تهی منم آری که مانده ام
خالی تر از همیشه و در انتظار تو
***
این سوت آخر است و غریبانه می رود
تنهاترین مسافر تو از دیار تو
***
هر چند مثل آینه هر لحظه فاش تو
هشدار می دهد به خزانم بهار تو
***
اما در این زمانه ی عسرت، مس مرا
ترسم که اشتباه بسنجد عیار تو
محمدعلی بهمنی

تک درخت
برچسب: این سوت آخر است و غریبانه می رود,
نویسنده: بنیامین صفری