خرید بک لینک

پیرمرد قصه گو گفت:

و 1 تنها نشسته بود، غرق در غم و اندوه.

حیوانات دورش نشستند و گفتند:"ما دوست نداریم تو را اینگونه غمگین ببینیم."

هر چیزی که آرزو داری از ما بخواه،

انسان گفت: می خواهم تیزبین باشم!

عقاب جواب داد: بینایی من مال تو.

انسان گفت: می خواهم قوی دست باشم!

پلنگ گفت: مانند من قدرتمند 1 شد.

انسان گفت: می خواهم اسرار زمین را بدانم!

مار گفت: نشانت خواهم داد.

و سپس تمام حیوانات هرچه داشتند به او دادند.

وقتی انسان همه چیز را گرفت و رفت، جغد به بقیه گفت:

انسان خیلی چیزها می داند و قادر است کارهای زیادی انجام دهد.

من می ترسم!

گوزن گفت: ولی انسان هرچه آرزو داشت دارد، دیگر جای اندوه و ترس نیست.

اما جغد جواب داد: نه.

حفره ای درون انسان دیدم،

آنقدر عمیق که کسی را یارای پر کردن آن نیست.

این همان چیزی است که او را غمگین می کند و مجبورش می کند بیشتر بخواهد.

او آنقدر به خواستن ادامه می دهد تا روزی که هستی می گوید:

من تمام شده ام و دیگر چیزی ندارم پیشکش کنم!

برچسب: نویسنده: بنیامین صفری تاريخ: پنجشنبه 7 دی 1396 ساعت: 15:08

صفحه بندی